تبليغاتX
سقوط
بعد از مدت ها ننوشتن در این جا ،می خوام بی بهانه  گزارش روزی روزگاری این هفته چلچراغ رو این جا بذارم.گزارشی که درباره خوش تیپی نوشتم وخودم بدم نیومد تا دوستان چی بگن! 

چه کسی بود صدا زد خوش تیپ!

این گزارش مخصوص آدم های عشق  تیپ است .پس اگر به لباس ، تناسب رنگ،مارک وسایرملزومات خوش تیپی علاقه ندارید ، از خواندن این گزارش صرف نظر کنید!

 

 

می خواهیم ارتباط خوش تیپی ونشانه ها ی آن را پیدا کنیم .بعضی چیزها را که به نظرمان نشانه خوش تیپی است  روی کاغذ می نویسیم و دنبال متخصص آن نشانه می رویم البته متخصص هم خوش تیپ باشد بهتر است !گرچه همه ما به خوبی قادر به تشخیص آدم ها ی خوش تیپ هستیم ،اما تعریف دقیق ومشنخصی از خوش تیپی نداریم !حتی گاهی آن ها که خودشان  جز آدم خوش تیپ هاشناخته شده اند نه تعریف خوش تیپی میدانند نه نشانه هایی را برای آن در نظر گرفته اند.تعجب می کنید. پس گزارش را بخوانیدتا خودتان متوجه شوید

 

تا چهل سالگی یکی از خوش تیپ ترین آدم های این مملکت بودم

این جا یکی از معروف ترین پاساژهای تهران است . داخل مغازه روسری فروشی ،فروشنده یک روسری آبی با گل های قهوه ای نشان می دهدوبه مشتری جوانش می گوید: " درسته که هارمونی آبی- قهوه ای مد شده اما با رنگ مانتوی شما تناسب نداره من به شما پیشنهاد می کنم از صورتی - طوسی استفاده کنید.هم شیک تر ه وهم خوش تیپ تر می شید."  راستی تناسب رنگ یا به قول آقای فروشنده هار مونی چه تا ثیری در تیپ آدم ها دارد. آیدین آغداشلو سال هاست که با رنگ ها زندگی می کند . ضمن این که سال هاست در هرمراسمی شرکت می کند جز آدم خوشتیپ های جمع است.  خودش می گوید:" تا چهل سالگی یکی از خوش تیپ ترین آدم های این مملکت بودم  وهمیشه رنگ بندی لباس هایم برایم مهم بود ." او با یک خاطره ازرابطه  تناسب رنگ وتیپ می گوید:" یه دوست قدیمی داشتم. نقاش فوق العاده ای بود. برای ادامه تحصیل رفت لندن . یک بار که من هم  لندن بودم و دیدمش . از لباس پوشیدنش خیلی خوشم اومد.دیدم به طرز عجیبی خوش لبا س شده .ازش پرسیدم:  نقاشی می کشی یا نه ؟ گفت : نه .تعجب کردم .گفتم مگه می شه تو نقاشی نکشی ؟! در جواب گفت: خب مگه نقاشی کشیدن چیه نقاشی ترکیب وتناسب رنگ هاست نگاه کن وببین من چطور توی لباس هام این ترکیب رو رعایت کردم. من دیگه نقاشی نمی کشم ،اما نقاشی رو از این راه ادمه می دم. " گرچه هنوز هم خیلی ها از آیدین آغداشلو به عنوان یک فرد خوش تیپ یاد می کنند .اما خودش این موضوع را قبول ندارد ." خوش تیپی ،مال دوره معینی از زندگی است .دریک دوره ای نیرو وحواس رو ی این موضوع گذاشته می شه اما بعدها اهمیت کم تری پیدا می کنه ." وقتی می پرسم این روزها به تناسب رنگ لباس تان چقدر اهمیت می دهید می گوید:" دیگر برایم فرق نمی کند که با کت قهوه ای شلوار کرم بپوشم یا سبز ، هر کدام که جلوتر باشد واتو شده باشد را می پوشم." فکر می کنم شاید نقاش  خوش تیپ ما این روزها در شصت وچند سالگی کم حوصله شده باشد اما بلافاصله می گوید:"تا زمانی که خودت را نشناسی وبه خودت اطمینان نداشته باشی. تیپ وتناسب خیلی مهم است اما وقتی خودت را بشناسی و به خودت اعتماد داشته باشی اگر بد لباس هم باشی پذیرفته می شوی."

***

خوش تیپی شخصیت نمی آورد، تحصیلات، شعور

 

کنار یک آرایشگاه مردانه ایستاده ام .پسری که از آرا یشگاه بیرون می آید . موهایش را میکروبی درست کرده  . هربار که آرایشگر موهایش را با ژل رو به بالا(شبیه برق گرفته ها) درست می کند . دو هزارتومن پول می دهد. میگوید:" خودم بلدم درست کنم ولی وقتی می خوام برم مهمونی میام این جا .چون حالت موهام بیشتر می مونه . " وقتی می گویم چرا موهایت را این شکلی درست می کنی می گوید:" خب برای این که خوش تیپ بشم. بعدشم مده هر کی میخواد خوش تیپ باشه نباید از مدعقب باشه "واقعا مدل مو ،ریش ،تل و دستبند وسایر زرق وبرق ها چقدر در خوش تیپی موثر است ؟ می گویند: قبل از هر مسابقه آرایشگاه می روند وموها و ریش هایشان را درست می کند. انصاریان ونیکبخت حتی قبل از عوض کردن باشگاههایشان ورفتن به تیم مقابل هم حاشیه ساز بوده اند . موهای کوتاه یا بلند ،انواع واقسام ریش ها ،تل ها وکش های مختلف روی موی این دو نفر  درهر مسابقه دیده میشد. تا اینکه فدراسیون نسبت به آرایش مو وریش و زرق برق های  بازیکنان تذکر داد. این روزها نیکبخت را نمی شود پیدا کرد.این را بچه های ورزشی نویس می گویند. پس یک راست می روم سراغ رقیبش ،علی انصاریان یک عشق تیپ تمام عیار است می گوید:"خیلی خرج تیپ ولباس می کنم ،از اول هم همبن طور بودم .از بچگی عاشق تمیزی و خوش تیپی بودم ،هنوزم دوست دارم که خوش تیپ باشم ." البته این روزها برای خوش تیپ بودن دلیل دیگری هم دارد. "به خاطر موقعیتی که دارم خیلی تو چشم مردم هستم .پس باید خوب لباس بپوشم وخوب بگردم." وقتی می پرسم زرق وبرق چقدر در خوش تیپی موثر است .می گوید:" زرق وبرق که برای خانم هاست . برای آاقایون می شه چیزهای جانبی که خیلی موثره .البته همه چیز به همه کس نمیاد .خود آدم هم می تونه بفهمه که چی بهش میاد ،چی نمیاد . آدم باید هر کاری که میکنه توجه کنه که چقدر بهش میاد ." و بعد میرود سراغ تخصص خودش و می گوید:" حالت مو وریش خیلی توی  خوش تیپی تاثیر داره . کسی که می خواد خوش تیپ باشه باید انواع موها وریش ها رو امتحان کنه وببینه که کدوم مدل به صورتش میاد." دلیل تغییرات متعدد مدل ریش وموی انصاریان که مشنخص می شود .می پرسم آیا توجه به وسایل جانبی  برای خوش تیپی دوره دارد . می گوید:" شاید پول دادن به لباس وعطر و وسایل دیگر مثل کلاه وعینک و.. مال دوره جوانی باشد ،اما تمیزی وخوش پوش بودن دوره ندارد."او معتقد است خوشتیپی در برخورد آدم های دیگر تاثیر زیادی دارد.  "عقل بعضی آدم ها به چشمشونه " علی آقا دلایل زیادی برای خوش تیپی دارد اما می گوید: " خوش تیپی شخصیت نمی آورد همان طوری که تحصیلات شعور نمیاورد." 

***

 

روحانیون خوش تیپ ، خیاط مخصوص دارند

برای این که متوجه شویم رفتار ، حرکات ، نگاهها ، نحوه تکان دادن دست ، تن صدا یا حتی تکیه کلام ها (بادی لنگوئیج ) چقدر  با خوش تیپی در ارتباط است شاید باید به سراغ یک کارگردان تئاتر می رفتیم اما  فکر دیگری به ذهنمان رسید .شاید کسی که قبلا سخنگوی دولت بوده،خودش هم همیشه جز آدم سیاسی های  خوش تیپ است بتواند ارتباط خوش تیپی و بادی لنگوئیج ها را بیان کند.اوهرهفته جلوی دوربین خبرنگاران می ایستاد وسیاست های دولت را بیان می کرد پس حرکات،جملات وحتی نگاهش از دید خبرنگاران پنهان نمی ماند .عبدالله رمضان زاده سخنگوی دولت سابق میگوید:" در زمانی که سخنگو بودم همیشه به شان مردم وشان دولت ایران فکر می کردم. وحتما قبل از هر مصاحبه آرایشگاه می رفتم و لباس مناسب می پوشیدم."  از نظر اقای سخنگو ،سیاستمدار باید همیشه خوش تیپ وآراسته باشد. او که همیشه در مورد مسائل سیاسی به سوالهای خبرنگاران پاسخ داده . سوال ها برایش کمی عجیب است .قبل از هر پاسخ کمی می خندد وشاید برای توجیه خنده هایش است که می گوید:" روی خوش وقیافه خندان تاثیر مثبتی در تیپ افراددارد." آیا گفتار ، حرکات بدن ،نوع نگاه    در خوش تیپی موثر است؟ این را که می پرسم آقا ی سخنگو کمی مکث می کند وبعد از چند ثانیه می گوید:" از قدیم فلاسفه یونان  معتقد بودند که گفتار ،حرکات بدن ، تن صدا وخیلی چیزهای دیگر در تاثیر گذاری افراد موثر است.اما در خوش تیپی ...." باز هم چند ثانیه مکث می کند و می گوید :" نمی دانم اما شنید ه ام که یک عده این حرکات را یاد می دهند. مثلا آموزش می دهند که فرد چطور راه برود درست است .چطور بنشیند بهتر است. و..." آیا آقای سخنگو خودش شنیده ها را دیده است و قبل از ایستادن جلوی دوربین چطور ایستادن وچگونه صحبت کردن را آموزش دیده است؟  رمضان زاده  این سوال را بدون لحظه ای مکث  پاسخ می دهد :" قسم می خورم که  اهل تکلف نیستم وهیچ وقت برای جلوی دوربین ایستادن تمرین نکرده ام.گرچه معتقدم حرکات بدن ،لحن گفتار ودرعین حال  نوع لباس در اثر گذاری کلام موثر است." یک سوال کافی است تا رمضان زاده به شوق بیاید و از خاطرات اش با اقای خاتمی تعریف کند. به نظر شما خوش تیپ ترین سیاستمدارایرانی چه کسی است؟ این دومین سوالی است که آقای سخنگو بدون مکث پاسخ می دهد و می گوید:" آقای خاتمی ، ایشان همیشه به آراستگی ظاهر شان اهمیت می دهند.یادم می آید هئیت دولت سفری به استان کردستان داشت.  مردم برای استقبال آمده بودند. خانمی به رسم استقبال آب پاشیدو قسمتی از عبای آقای خاتمی خیس شد . آن قسمت از عبا چروک شد .هیچ وقت یادم نمی رود که آقای خاتمی چقدر برای چروک شدن عبا ناراحت شدند." او خانم کلینتون ،آقا ی کلینتون ، آقا ی بلر وخانم رایس را جز سیاستمداران خوش تیپ می داند. سخنگوی سابق  لباس ها ی گران قیمت را دلیل خوش تیپی نمی داند ومیگوید:" برایم مهم نیست که از کدام مغازه لبا س بخرم ، هروقت قصد خرید داشته باشم  از اولین مغازه لباس مورد علاقه ام را انتخاب می کنم." اما انگار آقای خاتمی سختگیر تر است چون لباس هایشان را یک خیاط مخصوص می دوزد . رمضان زاده می گوید:" لباس همه روحانیون خوش تیپ را همین خیاط  که در قم زندگی می کند می دوزد."  انگار سیاست همه ذهن آقای سخنگو را اشغال کرده است . وقتی از ارتباط خوش تیپی وزنتیک می پرسم می گوید: " خوش قیافه بودن و خوش هیکل بودن که در خوش تیپی هم خیلی موثر است ،.ژنتیکی است . مثلا آقای خاتمی خودش خوش تیپ است ،آقای رضا خاتمی هم که برادر ایشان است خوش تیپ است .میدانم که چندان هم اهل ورزش نیستند . شاید بشود گفت بخشی از خو شتیپی هم خدادادی است."  البته خود آقای رمضانزاده از جوانی هم  اهل ورزش بوده و می گوید:" این روزهاهم ورزش می کنم و خوب لباس می پوشم اما الزامات شغل استاد دانشگاهی را هم رعایت می کنم و سعی می کنم لبا س پوشیدنم بدآموزی نداشته باشد  ."

***

خوش پوشی، خوش تیپی نمی آورد

شنیده ام خیلی خوش برخورد است .وقتی گوشی تلفنش رابر می دارد خوش اخلاقی اش ثابت می شود. بابک ریاحی پور جز آدم خوش تیپ های موسیقی ایران است. گواهش جلد شماره .... چلچراغ است که ریاحی پور ایستاده و گیتار در دست گرفته.  واقعا رفتارآدم ها در تیپ شان  تاثیر دارد؟ شاید ریاحی پور بهترین گزینه برای پاسخ دادن به این سوال است. وقتی جریان را برایش توضیح می دهم اول کمی جا می خورد وبعد می گوید:" به نظر من ،تیپ تاثیر مستقیم با کارکتر آدم هادارد. اگر آدم خوش تیپ وخوش لباسی باشی ولی اخلاق خوبی نداشته باشی .تیپ وقیافه ات خیلی زود فراموش می شود وبدعنقی ات در خاطر می ماند." او خیلی مواظب است که درجمع چگونه رفتار کند، این را خودش می گویدوتاکید می کندکه تنها خوش پوشی ،خوش تیپی نمی آورد بلکه رفتار تاثیر زیادی در تیپ آدم ها دارد.اودراین مورد یک مثال می زند ومی گوید:" شما هم حتما با آدم هایی برخورد داشته اید که ظاهر بسیار جذابی دارندولی به محض این که شروع به صحبت می کنند .ظاهرشان را فراموش می کنیم. ازبس که بد و بی ادب رفتار می کنند."  ریاحی پور شمرده وارام حرف می زند .در میان اهالی موسیقی هم خوش نام است وهم به خوش تیپی مشهور است .رفتار چقدر در خوش تیپی ات موثر بوده؟ در جوابم می گوید:"فکر نمی کنم آدم خوش تیپی باشم .من فقط به تناسب رنگ لباس هایم اهمیت میدم وهمیشه برام مهم بوده که لباس هایم ست باشه . " دوست دارد درجمع طوری رفتارکند که دیگران از وجود او اذیت نشوندو می گوید:

" نمی دانم چقدر در این زمینه موفق شده ام .اما به نظرم شخصیت جذاب به ظاهر جذاب می چربد ومن می خواهم هردو را باهم داشته باشم."

 

***

از فردین چیزی کم نداشتم

انگار نامش با خوشتیپی عجین شده است .با هر کس راجع به گزارش خوشتیپی مشورت می کنم می گوید :"اگر بتوانی با جلیلوند صحبت کنی خیلی خوب است . "  خودش می گوید:"خیلی اهل مصاحبه نیستم " اما وقتی موضوع گفتکو را توضیح می دهم .انگار وسوسه می شود! سر ساعت با یک بلوزو شلوار کتان سبز که مارک فروشگاه نورداسترام آمریکا  را داردمنتظرم نشسته، کمربند ،کفش وکاپشن اش قهوه ای هستندو باهم هماهنگ شده اند(که هر کدام مارکهای معتبری دارند.) اما عجله کرده وفراموش کرده ساعت وانگشترش را با لباس هایش هماهنگ کند.وهروقت نگاهش به دستش می افتد.با افسوس می گوید:"یک ساعت دیگر دارم که بندش چرم قهوه ای است با یک انگشتر که سنگ عقیق دارد ومخصوص این لباس ها است .اما نمی دانم چرا امروز یادم رفت از آن ها استفاده کنم." گرچه همیشه با صدایش در سینمای ایران حضور داشته وفیلم های به یادماندنی زیادی را دوبله کرده است اما هیچ وقت جلوی دوربین ظاهر نشده است . سال 56 به عنوان خوشتیپ ترین مرد ایرا ن معرفی می شود وحالا در آستانه 68 سالگی بارها مسعود کیمیایی به او پیشنهاد بازی می دهد اما بازیگری برایش به اندازه دوبله جذاب نیست .قرار بود در این گفتگو چنگیز جلیلوندتنها از ارتباط مارک لباس وخوش تیپی بگوید ،اما او یک خوش تیپ واقعی است و انقدر حرف های جالبی میزند که حیف مان می آید کوتاهش کنیم .

چرا انقدر خوش تیپی برایتان مهم است؟

از دوران نوجوانی شیک پوشی  و ست بودن را دوست داشتم .بیست سالگی وارد کار دوبله شدم.همیشه لباس هایم با هم تناسب رنگ داشت واغلب سعی می کردم که لباس هایم را با ماشینی که سوار می شوم ست کنم .ان موقع من یک جکوار یشمی داشتم واغلب لبا سهایم توی مایه های یشمی ،سبز بود.از بچگی کراوات زدن را دوست داشتم .وقتی می خواستم مدرک شش ابتدایی بگیرم وپدرم ازمن پرسید دوست داری چه شکلی عکس بندازی .گفتم دوست دارم کراوات بزنم .پدرم هم کراوات خودش را کوتاه کرد وبرای من زد.حالا روی مدرک شش ابتدایی یک عکس با کراوات دارم.

وقتی وارد این کار شدید محیط هم کمک کرد که شیک پوش تر باشید .مثلا آیا از هنرپیشه های بزرگ الگو نمی گرفتید؟

چرا بعضی موقع ها تحت تاثر آرتیست ها قرار می گرفتم . مثلا در فیلم هتل بین الملل که ریچارد برتون والیزابت تیلور باهم بازی کردند. ریچارد برتون که رییس یک شرکت بود .یک پالتوی بلند به تن داشت که دور پالتو خزداشت.خیلی از لباسش خوششم امد. آن موقع بیشتر لباس ها را خیاط می دوخت .من هم یک پالتو بلند سفارش دادم و رفتم لاله زار لنگه همان خز را پیداکردم وبرا ی پالتو خریدم وقتی پالتو آماده شد و پوشیدم ورفتم سرکار همه بچه ها ی همکار می گفتند :پالتوی ریچاردبرتون روقرض گرفتی!

چطور شد که به خوش تیپی معروف شدید؟

همیشه در جشن های سینما وفستیوال هایی که بودخب سعی می کردم لباسی بپوشم که از هر نظر شیک وبرازنده باشه .دیگران هم وقتی من رو می دیدند می گفتند چقدر قشنگ ،چقدر جلیلوند خوش تیپ.

رابطه مارک لباس با خوش تیپی چیست ؟

مارک به تیپ اعتبار می ده. من خودم وقتی می خواستم توی لندن خرید کنم یک راست می رفتم توی فروشگاه سیسیل جی که یکی از گرون ترین ومعتبر ترین فروشگاهها ی لندن بود وخرید می کردم .من الان حدود 60 ،70 تا کراوات سیلک ایفسن لورن دارم .از این کراوات های قدیمی .یک کت وشلواردارم که سی سال پیش از فروشگاه رافائل پاریس خریدم وهنوزهم نواست اما به تنم نمی ره چون ان موقع یک کم باریک تر بودم.من خیلی به مارک توجه می کردم. مارک اعتبار تیپ ،پز تیپ،مثل این که کسی یک ماشین معمولی قشنگ بخره اما یکی یک بنز آخرین مدل بخرد خب اعتبارو پز بنز بیشتر است دیگر.آن موقع این جا مارک نداشت من هم وقتی خارج می رفتم خیلی خرید می کردم

الان که مارک های ایرانی آمده چطور ؟

این مارک ها با مارکهای معتبری مثل کوچی ،کریستن دیور و... اصلا قابل مقایسه نیست .من هنوز هم مارک های ایرانی را قبول ندارم.

برویم سراغ شنیده ها ،آقای جلیلوند شنیده ام که آقا ی کیمیایی چند بار به شما پیشنهاد بازی دادهآیا این پیشنهادها به خاطر تیپ شما بوده؟

بله ،آقا ی کیمیایی تا به حال سه بار من رو برای بازی در فیلم هایشان دعوت کردند. لزوما هرکس وارد کار تئاتر یا سینما می شه لازم نیست که حتما خوش تیپ با شه  .اما بعضی نقش ها احتیاج به یک آدم خوش تیپ داره که فکر کنم نقش هایی که برای من در نظر گرفته می شد هم از این دسته بود مثلا آقای مجیدی در فیلم بید مجنون م یخواست نقش دایی آقا یپرستویی را به من بدهد که یک فرد ثروتمند بودونقش به یک ادم خوش تیپ احتیاج داشت.

شما هیچ وقت این نقش ها را قبول نکردید چرا؟

راستش هیچ وقت سینما دغدغه من نبوده .پس دوست دارم اگه قراره باز ی کنم یک نقش خوب بهم پیشنهاد بشه که پشتوانه این همه سال دوبله رو زیر سوال نبره . که با توجه به سن وسال من پیدا شدن اون نقش خیلی سخته .

هنوز هم برای تیپ تان زیاد پول خرج می کنید؟

من همیشه خیلی زیاد بابت تیپم پول می دادم . مثلا سی وپنج سال پیش بابت یک دست کت وشلوار 350 پوند پول دادم .الان هم همینطورم ولی من هیچ چیز بی خودی نمی خرم هرچه که می خواهم بخرم به این فکر می کنم که آیا با لباس های دیگرم مچ می شودواگر بی تناسب با دیگر لباس هایم باشد از خریدنش صرف نظر می کنم.

آیا وقتی جای هنرپیشه های معروفی مثل پل نیومن یا مارلون براندو صحبت می کردید دوست نداشتید جای ان ها باشید؟

نه ،واقعا هیچ وقت. چون خودم چیزی از آن ها کم نداشتم .من عکس های زیادی با مرحوم فردین که ان زمان خوشتیپ ترین هنر پیشه ایرانی بود داشتم اما هر کس به عکس ها نگاه می کرد می گفت تو بهتری . حالا نمی گویم بهتر اما چیزی کم نداشتم

 

به عنوان آخرین سوال شما همیشه ریش دارید؟

نه .اما گذاشته ام بلند شود تا ببینم قیافه ام چه شکلی می شود.دفعه پیش که ریش بلند گذاشتم آقای کیمیایی خیلی خوشش آمد .حالا ان دفعه می خواهم یک درجه کوتاه تر بگذارم وببینم چه شکلی می شود.

 

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 23:34 |
غمگین بودم .نمی نوشتم که نکند نوشته هایم بوی غم بگیرد . ا گم کرده ام خودم را!کجای این دنیا ام؟چه کاره ام؟ گره خوردم لای جماعتی که نمی فهمم چه جورند .خوبند یا بد !مثل مار به خودم می پیچم از ندانستن .همیشه مامان دوستانم را میسنجید وبابا برایم اخلاق ورفتار دوستی را که مناسب بود تشزیح می کرد .من هم با توجه به معیارهایشان انتخاب می کردم!حالااما واقعا گیر افتاده ام میان جماعتی که دوستشان دارم وهیچ کدام با معیار های خانواده هم خوانی ندارند .من در میان این ها چه می کنم؟ دختران وپسرانی که قهوه می خورند از فلسفه می گویند وسیگار می کشند شعر می خوانند. گاهی به تماشای سپیده دور هم جمع می شوند .من میان ان ها چه می کنم؟ میان حلقه های دودو بوی تند قهوه . من که نه از شعر چیزی می دانم نه از هگل و سقراط وفارابی نه اهل قهوه هستم ونه سیگار کشیدن بلدم !واقعا چه می کنم آنجا ؟روزهایی که میان قهقهه وفریادآن ها نگاهی به ساعت می اندازم ویاددلشوره مامان از نرسیدنم به خانه می افتم.خدایا من این جا چه می کنم؟
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 22:23 |

صدای اذان موذن زاده میاد .سجاده مامان پهن شده چادر گلدارش را سرش کرده و دست هایش را بالا برده من هم منتظرنشسته ام تا نمازش تمام شود جواب هزاران سوال بی ربطم را بدهد ما مان خدابزرگه یعنی چقدره؟ ما مان خدا بچه ها یی که دروغ می گن رو می بره جهنم ؟ ما مان دیروز "نگین" به خانم معلم دروغ گفت .این ها را میپرسم وشب توی رختخواب غلت میزنم وخدارو نقاشی می کنم .یعنی خدا اندازه اتاق نداست؟! نه خدا اندازه حیاط مدرسه است؟!نه بزرگتر قد آسمون وزمین؟! بعد هم نوبت تصور جهنم میرسد! آتش زیاد با شعله هایی که همه اطرافم را پر می کندواز گرما وترجیح می دهم بخوابم. خدا ی کودکی ام بزرگ بود وسخت گیر .

نوجوان شده ام   مادر بزرگ می گوید:" هیچ چیز رو به زور از خدا نخواه بگو هرچی صلاح خودشه بهت بده! "گاهی وقتی دعا می کنم و به زور میگویم:"خدایا هرچی صلاحه بشه "و از ته دل می خواهم سلیقه خدا با آرزویم جور باشد . گاهی که دعا هایم نتیجه نمیدهد دلداریم می دهند ومی گویند :"حتما" حکمتی در کار است." خدا ی نوجوانیم سخت قاعده مند ومنظبط بود.

این روزها هرچه فکر می کنم معنی جملات مادر بزرگم را نمی فهمم همان طور که می دانم او هم شب بیداری های مرا درک نمی کند!این روزها نمی توانم از خواسته هایم کوتاه بیایم و به صلاح خدا فکر کنم. زبانم برنمی گردد بگویم حکمتش بوده .خدای این روزهایم بخشنده تر است مهربان تر است .صلاحیتش را با خواسته هایم تطبیق می دهد کمتر قدرتش را به رخم می کشد وسر شکسته ام می کند راستش این روزهابا او  خودمانی تر  حرف می زنم همه چیز را برایش تعریف می کنم میدانم همه چیز را خودش می بیند اما دوست دارم با او گپ بزنم گاه وسط حرف هایم قهقه بزنم وگاه هق هق کنم .

من خدای بی ادعای دوران جوانی ام را بیشتر دوست دارم همانی که همه اش د ر رحما نیت و رحیمیت وبذل و کرم  خلا صه می شود خدای این روزهایم عجیب مهربان است .غضب و قهر چیزی جز کابوس های کودکی نیست.!ایمان دارم.

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 1:17 |
کوچیکتر که بودم لحظه شماری می کردم برای این که تابستون بشه .عاشق آفتاب تابستون بودم وروزهای بلندش.دوست داشتم سرخ بشم از بالا بلندی واستپ هوایی و دوچرخه سواری و بعدشم یه لیوان آبخنک و باد کولر و.......

زمستونا هم عاشق برف بودم زمین سفید سفید باشه وبا کفشم روی برفای تمیز جای پا درست کنم .همیشه از گوشه خیابون راه می رفتم روی برف هایی که تمیز بود و زیر پا هام قرچ قرچ می کرد.دوست داشتم مدام" ها" کنم وبخار درست بشه .عاشق این بودم که صبح از خواب بلند شم وببینم همه جا سفیده ومدرسه ها هم تعطیل وهمه فکر وذکرم بشه دماغ وچشم یه آدمی که با دونه های برف خودم خلقش می کردم و.........

همیشه منتظر عید بودم که مامان آخرین کار مربوط به خونه تکونی رو هم انجام بده ونوبت خرید کفش و لباس بشه .عاشق مغا زه های باغ سپه سالار بودم عاشق خیابون بهار که هنوز هم هر موقع می رم اون جا یاد عید می افتم .یاد پز احمقانه بچگیم که همیشه سر لباس خریدن باید خودم انتخاب می کردم وهیچ کس رو قبول نداشتم!بعد خرید هم روزها رو می شمردم تا عید بشه و زودتر لباسامو بپوشم واسکناس های نوی عمه وخاله ودایی و......

همه پاییز یه طرف اول مهر یه طرف. من عاشق روز اول مدرسه ها بودم .روزی که تمام کیفم نو بود .من عاشق دفتر های رنگیم بودم سوال های آبی وجواب های قرمز .عاشق جوراب های مدرسه ام  که هنوزم نفهمیدم چطوری خودکاری می شد ومامان غر می زد.من عاشق سرود هم شاگردی سلام بودم عاشق صدای زنگ مدرسه .لقمه های هولهولکی وصدای بوق سرویس مدرسه و...

وقتی هاچ دنبال مادرش می گشت وقتی آنت ولوسین قهر می کردند وقتی کزت کار می کرد همیشه یه چیزی تو گلوم سنگینی می کرد وبعضی موقع ها دستام جلو چشمامو می گرفت که مامان اشکامو نبینه آخه اون موقع ها خیلی زود بغضم می پرید بیرون وچشام قرمز می شد.  

اما حالا تابستون که می آید بدو بیراه می گم به این گرما وروزهایی که خیال تموم شدن ندارن .از برف متنفر شدم زمستونابرای راه رفتن روی برف ماتم می گیرم .عیدهااز لباس خریدن وعید دیدنی می نالم و اول مهر که مدرسه ها باز می شه به ترافیک خیابون ها فکر می کنم .دیگه کمتر یه چیزی می پره تو گلوم وچشام قرمز می شه و.....

یعنی من بزرگ شدم؟

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 0:6 |
این روزها مدام دلم می خواهد آرژانتینی باشم یا مکزیکی فرق نمی کند دوست دارم پرتغالی باشم یا حتی هلندی فرق نمی کنداصلا" دلم می خواهدهم وطن دکو و فیگو وباشم دوست دارم مارادونا از نزدیک تیم ملی ام را تشویق کند.مارکز برای وطن من بازی کند .دوست دارم وقتی چشمم را می دوزم به صفحه تلویزیون یک طرف چمن سبز مال من باشد.فریاد بزنم و تشویق کنم و تیم من دو ساعت تمام بجنگد دیگر فرق نمی کند که مثل پرتغالی هاآخرش اشک شوق بریزم یا مثل هلندی ها سکوت کنم وبغضم را بخورم وبا حسرت به زمین سبز نگاه کنم.دیگر برایم فرق نمی کند پرچمم چه رنگی باشد .سبزو سفیدو قرمز یا مشکی وقرمز وزردیا آبی ساده .دیگر برایم مهم نیست که کشورم سی وسه پل دارد تخت جمشید دارد و نقش جهان .چه فرقی می کرد اگر حافظ ایرانی نبود .سعدی مولانا یا فردوسی...........

این روزها هیچ کدام از این تمدن وتاریخ را نمی خواهم من فقط یک تیم ملی می خواهم به قدرتمندی آرژانتین به جنگندگی مکزیک به سرسختی ساحل عاج و............

وقتی آرش خوشخو در صفحه "هفت "۴۰چراغ شماره پیش نوشت از این که مکزیکی ها هم بعد از پیروزی ایران جشن گرفتند خوشحال است کلی عصبانی شدم واین نگاه جهان وطنی اش حالم را به هم زد.اماباور کنید این روزها من هم از پیروزی تیمی که تلاش می کند خوشحال می شوم واز شکست تلاش کننده دیگر ناراحت.

فقط این روزهامدام با خودم فکر می کنم کاش هیچ تمدن وتاریخی نداشتیم آنو قت شاید برای این که لا اقل خودمان را مطرح کنیم تلاش میکردیم که  خوب بازی کنیم!

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 22:58 |
نمی خواهم از این فوتبال لعنتی بنویسم اما انگار همه خاطره هایم گره خورده به فوتبال. یادم می اید وقتی با گل  محمد نصرتی مهمان ضیافت جام جهانی شدیم ویکپارچه در خیابان های شهر کارناوال راه انداختیم.بازار انتخابات داغ بود بیلبوردهای تبلیغاتی صورت هایی راکه با رنگ های پرچم ایران تزئین شده بود  را در کنار نام یکی ازکا ندیداها نشان می داد.مردم انگار یکباره عاشق پرچم کشورشان شده بودند!ما شین ها جلوی پای عابران ترمز می کردندوپرچم ایران هدیه می دادنداما روی پرچم ها هم نام یکی از کاندیدها حک شده بود تو پرچم کشورت را تکان می دادی ونام دیگری بالا می رفت.آن شب را خوب به یاد دارم مگر ما چند بار از این جشن هال خیابانی راه انداخته ایم که یادم برود؟شبی که تهران خاموش نشدو نیروی انتظامی کنار مردم ایستاد بدون دخالت در شادی شان .آن روزها اما فرق داشت تنور انتخابات داغ بود یکی وعده تشکیل کمیته حقوق بشر می دادیکی از ماهانه پنجاه هزار تومن برای هر ایرانی .یکی ورود به استادیوم را حق مسلم زنان می دانست ودیگری پول فروش نفت وبیت المال را حق همه می دانست .بازار شعارووعده وعید داغ بودمثل تنور انتخابات.آن روزها را یادم نمی رود و با گذشت یکسال از انتخابات منتظر عملی شدن شعا رها هستم .خوشبختانه ما ملت صبوری هستیم شاید هم کمی خوش خیال!
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 2:44 |
این هم پیام تبریک آقای خاتمی به مناسبت پنجاه سالگی یونس شکرخواه
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 22:18 |
دیشب کافه تیتر با پنجاه شمع روشن به مناسبت پنجاه سالگی شکرخواه درخشید.

آقای شکرخواه ان شا لله جشن صد سالگی.

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 22:14 |
دلم برای سید خوش تیپ تنگ شده بود.آخر دیگر هرروز تلویزیون عکسش را نشان نمی دهد. یاد آن روزها که همه عبا هایش را می شناختم به خیر.شکلاتی و شیری ومشکی. با دقت کفش هایش را نگاه می کردم برق می زد درست مثل چشما نش که برق داشت.دلم برای حرف هایش تنگ شده بودو لبخندش .برای ته لهجه یزدی اش.یاد جشن چله چلچراغ به خیر.ان جا هم با همان عبای شکلاتی با همان لبخندآمد برایش یار دبستانی خواندیم وبرایمان حافظ خواند.آن قدر شلوغ بود که حتی نتوانستم نزدیکش شوم.حتی قسمت نشد کنارش بایستم وعکسی..............                                                               جمعه مریم برایم از بازارچه خیریه ای گفت.گفت که سید برای بازدید از بازارچه می آید.چطور خودم را به آن جا رساندم نمی دانم.باز همان لبخند و همان ته لهجه شیرین وهمان روی خوش جای همگی خالی .این بار یک خودکار ویک عکس هم شد یادگاری اما ذره ای از دلتنگی ام کم نشدشاید از جمعه دل تنگ تر شده ام.

آقای خاتمی خیلی دلم برایتان تنگ شده.

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 12:17 |
سه شنبه برای تهیه گزارش از طرح جمع آوری متکدیان راهی مرکز نگهداری متکدیان شدم.رئیس بخش مددکاری انقدر برایم عددورقم ردیف کرد که حسابی گیج شدم  تازه کلی عذر خواهی کرد وگفت:"این آمار محاسبه شده تا روز نوزدهم است و هنوز آمار چند روز اخیر به دستم نرسیده."وقتی وارد مرکز شدم متوجه شدم مهمترین هدف مرکز با لا بردن کمیت است وشاید کم اهمیت ترین هدف هم کیفیت باشدطوری که سیصدوچهل نفر رادر مکانی که فقط دویست وپنجاه نفر ظرفیت دارد جای داده اند.وضعیت انقدر وحشتناک بود که شب را با قرص آرام بخش گذراندم.اگر تحملش را دارید می توانید شرح گزارش را روز شنبه در هفته نامه چلچراغ بخوانید.
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 0:8 |