تبليغاتX
سقوط
دلم برای سید خوش تیپ تنگ شده بود.آخر دیگر هرروز تلویزیون عکسش را نشان نمی دهد. یاد آن روزها که همه عبا هایش را می شناختم به خیر.شکلاتی و شیری ومشکی. با دقت کفش هایش را نگاه می کردم برق می زد درست مثل چشما نش که برق داشت.دلم برای حرف هایش تنگ شده بودو لبخندش .برای ته لهجه یزدی اش.یاد جشن چله چلچراغ به خیر.ان جا هم با همان عبای شکلاتی با همان لبخندآمد برایش یار دبستانی خواندیم وبرایمان حافظ خواند.آن قدر شلوغ بود که حتی نتوانستم نزدیکش شوم.حتی قسمت نشد کنارش بایستم وعکسی..............                                                               جمعه مریم برایم از بازارچه خیریه ای گفت.گفت که سید برای بازدید از بازارچه می آید.چطور خودم را به آن جا رساندم نمی دانم.باز همان لبخند و همان ته لهجه شیرین وهمان روی خوش جای همگی خالی .این بار یک خودکار ویک عکس هم شد یادگاری اما ذره ای از دلتنگی ام کم نشدشاید از جمعه دل تنگ تر شده ام.

آقای خاتمی خیلی دلم برایتان تنگ شده.

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 12:17 |
سه شنبه برای تهیه گزارش از طرح جمع آوری متکدیان راهی مرکز نگهداری متکدیان شدم.رئیس بخش مددکاری انقدر برایم عددورقم ردیف کرد که حسابی گیج شدم  تازه کلی عذر خواهی کرد وگفت:"این آمار محاسبه شده تا روز نوزدهم است و هنوز آمار چند روز اخیر به دستم نرسیده."وقتی وارد مرکز شدم متوجه شدم مهمترین هدف مرکز با لا بردن کمیت است وشاید کم اهمیت ترین هدف هم کیفیت باشدطوری که سیصدوچهل نفر رادر مکانی که فقط دویست وپنجاه نفر ظرفیت دارد جای داده اند.وضعیت انقدر وحشتناک بود که شب را با قرص آرام بخش گذراندم.اگر تحملش را دارید می توانید شرح گزارش را روز شنبه در هفته نامه چلچراغ بخوانید.
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 0:8 |
ساعت پنج و نیم است و قرار بود تجمع از ساعت پنج شروع شود .خودم را مثل برق به میدان هفت تیر می رسانم.امروز دوشنبه ۲۲خرداد است وقراراست به خاطر اعتراض نسبت به قوانین زن ستیزدر میدان هفت تیر جمع شویم.به میدان که می رسم با یک لشگر شکست خورده روبه رو می شوم. عده ای داخل پارک.بعضی جلوی میدان بعضی تو پیاده رو.اوضاع متشنج است این را از همان ابتدا می فهمم.خانمی با چادر داخل پارک ایستاده چادرش را کنار می زندوباتومش را نشان می دهدو می گوید:"همه با هم وسط میدون"دورم پر می شوداز خانم هایی که چادر مشکی به سر دارندو باتوم های سبزشان را نشان می دهند.موبایلم را از کیفم در می آورم.نگرانم.می گویند ساعت پنج اصلا" اجازه تجمع را نداده اندو یک مینی بوس آدم برده اند.نکند محبوبه ....معصومه ....نوشین......هیچ کدامشان را ندیده ام.انگشتانم را روی دکمه های گوشی فشار می دهم وشماره هایشان را می گیرم .مرد درشت هیکلی پشت سرم ایستاده باتومش را به کمرم می کوبد ومی گوید:"از چی عکس می گیری؟"گوشی  را توی دهنش می زنم ومیگویم:"شماره می گیرم وبه این فکر می کنم که چقدر محبوبه برای نوشتن گزارش لایحه حریم خصوصی زحمت کشید!به چه چیزها فکر می کنم عده ای را کتک می زنند ومن به فکر حقوق شهروندی هستم.                                                                                                  حالا یکی دو تا از بچه ها را می بینم از بالای پل عکاسی می کنند.اکثر دوربین ها را گرفته اند.خیلی ها کتک خورده اندوخیلی هارا برده اند.پیرزنی کتک می خورد عصا یش را می بینم.اشک میریزد ومیگوید:" سی ودو سال به امثال دادم که از تون کتک بخورم ."تحمل دیدن این صحنه ها را ندارم واز میدان فاصله می گیرم.ومیدانم که ما فقط یک تجمع قانونی می خواستیم برای مطرح کردن خواسته هایمان.         ساعت هفت شب است.دور تا دور میدان را مامورین گرفته اندوهراجتماعی حتی اگر از دو نفر تشکیل شده با شد را متفرق می کنند.بچه تر که بودم همیشه از مادرم می پرسیدم :حکومت نظامی یعنی چی؟ومادرم جواب می داد.کودک بودم شیطون وکم تجربه و فرامو ش کار.امروز اما تجربه اش کردم دیگر معنی حکومت نظامی را از یاد نمی برم. 
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 0:49 |
فوتبال خانگی:

ساعت ۷:۳/بازی ایران ـمکزیک

برادرم مدام با داد و فریاد به تمام بچه های تیم ملی اعتراض می کند و نقش مربی عصبی ای را بازی می کند که از کنار زمین به شاگردانش تذکر می دهد. پدرم اما مربی با کلاس تری است.دقیقه به دقیقه بازی را تحلیل می کند و نظرات کار شناسی می دهدو گاهی اوقات از این  که با گزار شگر بازی (عا دل فردوسی پور )هم عقیده است لذ ت می بردو لبخند می زند. مادرم مشغول سرویس دهی به فوتبال دوستان است و نیم نگاهی به صفحه تلویزیون می اندازد و هر بار چیزی می گوید.من اما دست به دامن خدا و پیغمبر شده ام و هر چه ذکرو دعا بلدم می گویم و تند تند صلوات می فرستم .مکزیکی ها که نزدیک  دروازه می شوند صدایم بلند تر می شود.مادربزرگ اما سا کت ساکت به صفحه تلویزیون چشم دوخته و هیچ نمیگویدگل محمدی گل میزند ما از خوشحالی روی هوا می پریم و مادربزرگ به صفحه تلویزیون نگاه می کند .چند دقیقه بعد صدای ماد بزرگ قاطی فریادهای ما می شود .آندرانیک تیموریان روی زمین افتاده .مادربزرگ فوتبال را می بیند وفقط برای زمین خوردن بچه ها فریاد می کشد وروی دستش می زندومن ساعت ۹:۳۰ امشب شرمنده ان همه دلسوزی مادر بزرگم شدم.

 

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 1:36 |
بالاخره وب گردی کار دستم دادو وسوسه ام کرد از امروز منم ایبن جا می نویسم.
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 0:45 |


Powered By
BLOGFA.COM