تبليغاتX
سقوط

صدای اذان موذن زاده میاد .سجاده مامان پهن شده چادر گلدارش را سرش کرده و دست هایش را بالا برده من هم منتظرنشسته ام تا نمازش تمام شود جواب هزاران سوال بی ربطم را بدهد ما مان خدابزرگه یعنی چقدره؟ ما مان خدا بچه ها یی که دروغ می گن رو می بره جهنم ؟ ما مان دیروز "نگین" به خانم معلم دروغ گفت .این ها را میپرسم وشب توی رختخواب غلت میزنم وخدارو نقاشی می کنم .یعنی خدا اندازه اتاق نداست؟! نه خدا اندازه حیاط مدرسه است؟!نه بزرگتر قد آسمون وزمین؟! بعد هم نوبت تصور جهنم میرسد! آتش زیاد با شعله هایی که همه اطرافم را پر می کندواز گرما وترجیح می دهم بخوابم. خدا ی کودکی ام بزرگ بود وسخت گیر .

نوجوان شده ام   مادر بزرگ می گوید:" هیچ چیز رو به زور از خدا نخواه بگو هرچی صلاح خودشه بهت بده! "گاهی وقتی دعا می کنم و به زور میگویم:"خدایا هرچی صلاحه بشه "و از ته دل می خواهم سلیقه خدا با آرزویم جور باشد . گاهی که دعا هایم نتیجه نمیدهد دلداریم می دهند ومی گویند :"حتما" حکمتی در کار است." خدا ی نوجوانیم سخت قاعده مند ومنظبط بود.

این روزها هرچه فکر می کنم معنی جملات مادر بزرگم را نمی فهمم همان طور که می دانم او هم شب بیداری های مرا درک نمی کند!این روزها نمی توانم از خواسته هایم کوتاه بیایم و به صلاح خدا فکر کنم. زبانم برنمی گردد بگویم حکمتش بوده .خدای این روزهایم بخشنده تر است مهربان تر است .صلاحیتش را با خواسته هایم تطبیق می دهد کمتر قدرتش را به رخم می کشد وسر شکسته ام می کند راستش این روزهابا او  خودمانی تر  حرف می زنم همه چیز را برایش تعریف می کنم میدانم همه چیز را خودش می بیند اما دوست دارم با او گپ بزنم گاه وسط حرف هایم قهقه بزنم وگاه هق هق کنم .

من خدای بی ادعای دوران جوانی ام را بیشتر دوست دارم همانی که همه اش د ر رحما نیت و رحیمیت وبذل و کرم  خلا صه می شود خدای این روزهایم عجیب مهربان است .غضب و قهر چیزی جز کابوس های کودکی نیست.!ایمان دارم.

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 1:17 |
کوچیکتر که بودم لحظه شماری می کردم برای این که تابستون بشه .عاشق آفتاب تابستون بودم وروزهای بلندش.دوست داشتم سرخ بشم از بالا بلندی واستپ هوایی و دوچرخه سواری و بعدشم یه لیوان آبخنک و باد کولر و.......

زمستونا هم عاشق برف بودم زمین سفید سفید باشه وبا کفشم روی برفای تمیز جای پا درست کنم .همیشه از گوشه خیابون راه می رفتم روی برف هایی که تمیز بود و زیر پا هام قرچ قرچ می کرد.دوست داشتم مدام" ها" کنم وبخار درست بشه .عاشق این بودم که صبح از خواب بلند شم وببینم همه جا سفیده ومدرسه ها هم تعطیل وهمه فکر وذکرم بشه دماغ وچشم یه آدمی که با دونه های برف خودم خلقش می کردم و.........

همیشه منتظر عید بودم که مامان آخرین کار مربوط به خونه تکونی رو هم انجام بده ونوبت خرید کفش و لباس بشه .عاشق مغا زه های باغ سپه سالار بودم عاشق خیابون بهار که هنوز هم هر موقع می رم اون جا یاد عید می افتم .یاد پز احمقانه بچگیم که همیشه سر لباس خریدن باید خودم انتخاب می کردم وهیچ کس رو قبول نداشتم!بعد خرید هم روزها رو می شمردم تا عید بشه و زودتر لباسامو بپوشم واسکناس های نوی عمه وخاله ودایی و......

همه پاییز یه طرف اول مهر یه طرف. من عاشق روز اول مدرسه ها بودم .روزی که تمام کیفم نو بود .من عاشق دفتر های رنگیم بودم سوال های آبی وجواب های قرمز .عاشق جوراب های مدرسه ام  که هنوزم نفهمیدم چطوری خودکاری می شد ومامان غر می زد.من عاشق سرود هم شاگردی سلام بودم عاشق صدای زنگ مدرسه .لقمه های هولهولکی وصدای بوق سرویس مدرسه و...

وقتی هاچ دنبال مادرش می گشت وقتی آنت ولوسین قهر می کردند وقتی کزت کار می کرد همیشه یه چیزی تو گلوم سنگینی می کرد وبعضی موقع ها دستام جلو چشمامو می گرفت که مامان اشکامو نبینه آخه اون موقع ها خیلی زود بغضم می پرید بیرون وچشام قرمز می شد.  

اما حالا تابستون که می آید بدو بیراه می گم به این گرما وروزهایی که خیال تموم شدن ندارن .از برف متنفر شدم زمستونابرای راه رفتن روی برف ماتم می گیرم .عیدهااز لباس خریدن وعید دیدنی می نالم و اول مهر که مدرسه ها باز می شه به ترافیک خیابون ها فکر می کنم .دیگه کمتر یه چیزی می پره تو گلوم وچشام قرمز می شه و.....

یعنی من بزرگ شدم؟

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 0:6 |
این روزها مدام دلم می خواهد آرژانتینی باشم یا مکزیکی فرق نمی کند دوست دارم پرتغالی باشم یا حتی هلندی فرق نمی کنداصلا" دلم می خواهدهم وطن دکو و فیگو وباشم دوست دارم مارادونا از نزدیک تیم ملی ام را تشویق کند.مارکز برای وطن من بازی کند .دوست دارم وقتی چشمم را می دوزم به صفحه تلویزیون یک طرف چمن سبز مال من باشد.فریاد بزنم و تشویق کنم و تیم من دو ساعت تمام بجنگد دیگر فرق نمی کند که مثل پرتغالی هاآخرش اشک شوق بریزم یا مثل هلندی ها سکوت کنم وبغضم را بخورم وبا حسرت به زمین سبز نگاه کنم.دیگر برایم فرق نمی کند پرچمم چه رنگی باشد .سبزو سفیدو قرمز یا مشکی وقرمز وزردیا آبی ساده .دیگر برایم مهم نیست که کشورم سی وسه پل دارد تخت جمشید دارد و نقش جهان .چه فرقی می کرد اگر حافظ ایرانی نبود .سعدی مولانا یا فردوسی...........

این روزها هیچ کدام از این تمدن وتاریخ را نمی خواهم من فقط یک تیم ملی می خواهم به قدرتمندی آرژانتین به جنگندگی مکزیک به سرسختی ساحل عاج و............

وقتی آرش خوشخو در صفحه "هفت "۴۰چراغ شماره پیش نوشت از این که مکزیکی ها هم بعد از پیروزی ایران جشن گرفتند خوشحال است کلی عصبانی شدم واین نگاه جهان وطنی اش حالم را به هم زد.اماباور کنید این روزها من هم از پیروزی تیمی که تلاش می کند خوشحال می شوم واز شکست تلاش کننده دیگر ناراحت.

فقط این روزهامدام با خودم فکر می کنم کاش هیچ تمدن وتاریخی نداشتیم آنو قت شاید برای این که لا اقل خودمان را مطرح کنیم تلاش میکردیم که  خوب بازی کنیم!

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 22:58 |
نمی خواهم از این فوتبال لعنتی بنویسم اما انگار همه خاطره هایم گره خورده به فوتبال. یادم می اید وقتی با گل  محمد نصرتی مهمان ضیافت جام جهانی شدیم ویکپارچه در خیابان های شهر کارناوال راه انداختیم.بازار انتخابات داغ بود بیلبوردهای تبلیغاتی صورت هایی راکه با رنگ های پرچم ایران تزئین شده بود  را در کنار نام یکی ازکا ندیداها نشان می داد.مردم انگار یکباره عاشق پرچم کشورشان شده بودند!ما شین ها جلوی پای عابران ترمز می کردندوپرچم ایران هدیه می دادنداما روی پرچم ها هم نام یکی از کاندیدها حک شده بود تو پرچم کشورت را تکان می دادی ونام دیگری بالا می رفت.آن شب را خوب به یاد دارم مگر ما چند بار از این جشن هال خیابانی راه انداخته ایم که یادم برود؟شبی که تهران خاموش نشدو نیروی انتظامی کنار مردم ایستاد بدون دخالت در شادی شان .آن روزها اما فرق داشت تنور انتخابات داغ بود یکی وعده تشکیل کمیته حقوق بشر می دادیکی از ماهانه پنجاه هزار تومن برای هر ایرانی .یکی ورود به استادیوم را حق مسلم زنان می دانست ودیگری پول فروش نفت وبیت المال را حق همه می دانست .بازار شعارووعده وعید داغ بودمثل تنور انتخابات.آن روزها را یادم نمی رود و با گذشت یکسال از انتخابات منتظر عملی شدن شعا رها هستم .خوشبختانه ما ملت صبوری هستیم شاید هم کمی خوش خیال!
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 2:44 |
این هم پیام تبریک آقای خاتمی به مناسبت پنجاه سالگی یونس شکرخواه
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 22:18 |
دیشب کافه تیتر با پنجاه شمع روشن به مناسبت پنجاه سالگی شکرخواه درخشید.

آقای شکرخواه ان شا لله جشن صد سالگی.

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 22:14 |


Powered By
BLOGFA.COM