غمگین بودم .نمی نوشتم که نکند نوشته هایم بوی غم بگیرد . ا گم کرده ام خودم را!کجای این دنیا ام؟چه کاره ام؟ گره خوردم لای جماعتی که نمی فهمم چه جورند .خوبند یا بد !مثل مار به خودم می پیچم از ندانستن .همیشه مامان دوستانم را میسنجید وبابا برایم اخلاق ورفتار دوستی را که مناسب بود تشزیح می کرد .من هم با توجه به معیارهایشان انتخاب می کردم!حالااما واقعا گیر افتاده ام میان جماعتی که دوستشان دارم وهیچ کدام با معیار های خانواده هم خوانی ندارند .من در میان این ها چه می کنم؟ دختران وپسرانی که قهوه می خورند از فلسفه می گویند وسیگار می کشند شعر می خوانند. گاهی به تماشای سپیده دور هم جمع می شوند .من میان ان ها چه می کنم؟ میان حلقه های دودو بوی تند قهوه . من که نه از شعر چیزی می دانم نه از هگل و سقراط وفارابی نه اهل قهوه هستم ونه سیگار کشیدن بلدم !واقعا چه می کنم آنجا ؟روزهایی که میان قهقهه وفریادآن ها نگاهی به ساعت می اندازم ویاددلشوره مامان از نرسیدنم به خانه می افتم.خدایا من این جا چه می کنم؟
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت
22:23 |
