تبليغاتX
سقوط - یعنی بزرگ شدم؟
کوچیکتر که بودم لحظه شماری می کردم برای این که تابستون بشه .عاشق آفتاب تابستون بودم وروزهای بلندش.دوست داشتم سرخ بشم از بالا بلندی واستپ هوایی و دوچرخه سواری و بعدشم یه لیوان آبخنک و باد کولر و.......

زمستونا هم عاشق برف بودم زمین سفید سفید باشه وبا کفشم روی برفای تمیز جای پا درست کنم .همیشه از گوشه خیابون راه می رفتم روی برف هایی که تمیز بود و زیر پا هام قرچ قرچ می کرد.دوست داشتم مدام" ها" کنم وبخار درست بشه .عاشق این بودم که صبح از خواب بلند شم وببینم همه جا سفیده ومدرسه ها هم تعطیل وهمه فکر وذکرم بشه دماغ وچشم یه آدمی که با دونه های برف خودم خلقش می کردم و.........

همیشه منتظر عید بودم که مامان آخرین کار مربوط به خونه تکونی رو هم انجام بده ونوبت خرید کفش و لباس بشه .عاشق مغا زه های باغ سپه سالار بودم عاشق خیابون بهار که هنوز هم هر موقع می رم اون جا یاد عید می افتم .یاد پز احمقانه بچگیم که همیشه سر لباس خریدن باید خودم انتخاب می کردم وهیچ کس رو قبول نداشتم!بعد خرید هم روزها رو می شمردم تا عید بشه و زودتر لباسامو بپوشم واسکناس های نوی عمه وخاله ودایی و......

همه پاییز یه طرف اول مهر یه طرف. من عاشق روز اول مدرسه ها بودم .روزی که تمام کیفم نو بود .من عاشق دفتر های رنگیم بودم سوال های آبی وجواب های قرمز .عاشق جوراب های مدرسه ام  که هنوزم نفهمیدم چطوری خودکاری می شد ومامان غر می زد.من عاشق سرود هم شاگردی سلام بودم عاشق صدای زنگ مدرسه .لقمه های هولهولکی وصدای بوق سرویس مدرسه و...

وقتی هاچ دنبال مادرش می گشت وقتی آنت ولوسین قهر می کردند وقتی کزت کار می کرد همیشه یه چیزی تو گلوم سنگینی می کرد وبعضی موقع ها دستام جلو چشمامو می گرفت که مامان اشکامو نبینه آخه اون موقع ها خیلی زود بغضم می پرید بیرون وچشام قرمز می شد.  

اما حالا تابستون که می آید بدو بیراه می گم به این گرما وروزهایی که خیال تموم شدن ندارن .از برف متنفر شدم زمستونابرای راه رفتن روی برف ماتم می گیرم .عیدهااز لباس خریدن وعید دیدنی می نالم و اول مهر که مدرسه ها باز می شه به ترافیک خیابون ها فکر می کنم .دیگه کمتر یه چیزی می پره تو گلوم وچشام قرمز می شه و.....

یعنی من بزرگ شدم؟

+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 0:6 |


Powered By
BLOGFA.COM