دلم برای سید خوش تیپ تنگ شده بود.آخر دیگر هرروز تلویزیون عکسش را نشان نمی دهد. یاد آن روزها که همه عبا هایش را می شناختم به خیر.شکلاتی و شیری ومشکی. با دقت کفش هایش را نگاه می کردم برق می زد درست مثل چشما نش که برق داشت.دلم برای حرف هایش تنگ شده بودو لبخندش .برای ته لهجه یزدی اش.یاد جشن چله چلچراغ به خیر.ان جا هم با همان عبای شکلاتی با همان لبخندآمد برایش یار دبستانی خواندیم وبرایمان حافظ خواند.آن قدر شلوغ بود که حتی نتوانستم نزدیکش شوم.حتی قسمت نشد کنارش بایستم وعکسی.............. جمعه مریم برایم از بازارچه خیریه ای گفت.گفت که سید برای بازدید از بازارچه می آید.چطور خودم را به آن جا رساندم نمی دانم.باز همان لبخند و همان ته لهجه شیرین وهمان روی خوش جای همگی خالی .این بار یک خودکار ویک عکس هم شد یادگاری اما ذره ای از دلتنگی ام کم نشدشاید از جمعه دل تنگ تر شده ام.
آقای خاتمی خیلی دلم برایتان تنگ شده.
+ نوشته شده توسط شیما شهرابی در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت
12:17 |
